|
بیا تو وبلاگی برای تمام فصول!!!
| ||
|
سلام به همه دوستای خوبم واقعا شرمندمو معذرت میخوام بابت همه چیز نمیدونم تا کی باید هر پست معذرت خواهی کنم واسه دیر اومدنم اینبار اومدم بگم که شاید این غیبت طولانی بشه اینترنتم تعطیله نمیدونم تا کی... شاید یکی دو ماهی طول بکشه میخوام تا برمیگردم یه عالمه نظر داشته باشم ( شتر در خواب بیند پنبه دانه ) به هر حال تا چند ماه بعد... [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 13:36 ] [ A & S ]
![]() سلام به همگی دوستان گل آقا عید شد تموم شد عیدی گرفتم در حد لالیــــــــــــــــــــگا اسم سالمون هم انتخاب شد : « تولید ملی حمایت از کار و سرمایه ی ایرانی » حالا!!!! راجع به این اسم هیچ حرفی ندارم!!! میخوام بدونم تو سال جدید میخواین چیکار کنین، اهدافتون چیه؟؟؟!!! درسی، خانوادگی و ... قوبون همتون برم من عید شما مبارک [ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 11:11 ] [ A & S ]
سلام سلام صد تا سلام داشتم تو نت چرخ ميزدم كه اين داستانو ديدم گفتم بيام اينجام بذارم كه شما هم استفاده كنين!!!!!!!!!! یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردی و ساحل طلایى انداخت و گفت :- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟ ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت : - چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟ مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت : - اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم ! از جانب خداى متعال ندا آمد که : - اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که باید فرمان دهم تا فرشتگانم روى اقیانوس آرام را آسفالت کنند ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟ مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت : - اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود به من بفهمانى که زنان چرا می گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟ صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى، دو بانده باشد یا چهار بانده ؟
[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 16:27 ] [ A & S ]
سلام به همه رفقای نمیدونیمی!!!
قرار بود هفتگی آپ کنم ولی الآن یه ماهه که مطلب نذاشتم دیگه به بزرگواری خودتون ببخشید ![]() فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:
کجا میروی پول دود
کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه
شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی
مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد. ملا دلش برای
مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من
پول دود کبابی را که او خورده است میدهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر
را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول
دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا
نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور که پول ها را
بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود
کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای
آنرا تحویل بگیرد.
در ضمن هر کی نظر نده نامرده...
[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 10:38 ] [ A & S ]
مرد جوان : ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده پیرمرد : معلومه که نه چرا آقا ... مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟؟ یه چیزایی کم میشه ...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشهولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟ ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر میکنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟؟ خوب ... آره امکان داره امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیشتر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی خوب... آره این هم امکان داره یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور ورا رد میشدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم... و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده آره ممکنه بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد لبخندی بر لب مرد جوان نشست در این زمان هست که تو هی میخوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش میخوای باهات قرار بزاره و یا این که با هم برین سینما مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست میکنی که باهات ازدواج کنه مرد جوان دوباره لبخند زد یه روزی هر دو تاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف میکنین و از من واسه عروسیتون اجازه میخواین اوه بله ...حتما و تبسمی بر لبانش نشست پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت: من هیچوقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مث تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه... میفهمی؟؟؟؟ و با عصبانیت دور شد!!!
[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 16:46 ] [ A & S ]
سلام. امروز میخوام یادی از مرحوم نیوتون بکنم !!! اون بیچاره قبل از مرگش چند تا قانون جدید نوشت که هیچوقت پخش نشد!!! ولی حالا از این وبلاگ میتونید بخونید : قانون صف:اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد. قانون تلفن:اگر شما شماره ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود. قانون تعمیر:بعد از این که دست تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد. قانون کارگاه:اگر چیزی از دست تان افتاد، قطعاً به پرت ترین گوشه ممکن خواهد پرید. قانون معذوریت:اگر بهانه تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین تان، دیرتان خواهد شد. قانون حمام:وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد. قانون روبرو شدن:احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می یابد. قانون نتیجه:وقتی می خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی کند، کار خواهد کرد. قانون بیومکانیک:نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد. قانون تئاتر:کسانی که صندلی آنها از راه روها دورتر است دیرتر می آیند. قانون قهوه:قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.
[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 14:27 ] [ A & S ]
چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یک مرغزار دورافتاده بود. ناگهان
سروکلهی یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جادههای خاکی پیدا
میشود. رانندهی آن اتومبیل که یک مرد جوان با لباس شیک ، کفشهای Gucci ،
عینک Ray-Ban و کراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و
پرسید: اگر من به تو بگویم که دقیقا چند راس گوسفند داری، یکی از آنها را
به من خواهی داد؟ چوپان نگاهی به جوان تازه به دورانرسیده و نگاهی به رمهاش که به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد. جوان، ماشین خود را در گوشهای پارک کرد و کامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یک تلفن راه دور وصل کرد، وارد صفحهی NASA روی اینترنت، جایی که میتوانست سیستم جستجوی ماهوارهای ( GPS ) را فعال کند، شد. منطقهی چراگاه را مشخص کرد، یک بانک اطلاعاتی با 60 صفحهی کاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پیچیدهی عملیاتی را وارد کامپیوتر کرد. بالاخره 150 صفحهی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یک چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالی که آنها را به چوپان میداد، گفت:.... شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری. چوپان گفت: درست است. حالا همینطور که قبلا توافق کردیم، میتوانی یکی از گوسفندها را ببری. آنگاه به نظارهی مرد جوان که مشغول انتخاب کردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی کار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او کرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم که چه کاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟ مرد جوان پاسخ داد: آری، چرا که نه! چوپان گفت: تو یک مشاور هستی. مرد جوان گفت: راست میگویی، اما به من بگو که این را از کجا حدس زدی؟ چوپان پاسخ داد: کار سادهای است. بدون اینکه کسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی که خود من جواب آن را از قبل میدانستم، مزد خواستی. مضافا، اینکه هیچ چیز راجع به کسب و کار من نمیدانی، چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی
[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 13:54 ] [ A & S ]
سلام دوستان... بعد از مدتها اومدم خب راستشو بخواین اصلا وقت نداشتم... الان هم به صورت کاملا ضربتی اومدم نت تا این مطلبو بذارم... محتویات این مطلب جهت آشنایی افراد با کلمات و واژه های ایرانی بوده و فاقد هرگونه ارزش دیگریست! باید عرض کنیم که ممکن است برخی لغات دارای شکل املایی یکسان در ایران قدیم بوده اما خب ورژن جدیدش دیگه معنی سابق رو نمیده !
بیمه عمر: قراردادی که شما را در تمام عمر فقیر نگه داشته تا شما پولدار مرده و مراسم کفن و دفنتان آبرومندانه برگزار شود. شناسنامه یا کارت ملی: دفترچه و کارتی که یکی بدون دیگری فاقد ارزش بوده و حتما جفتش لازم است. سریال: فیلمیست چند قسمتی، که روش مصرف مواد مخدر و آخرین شیوههای دزدی را به شما آموزش میدهد.
ایرانسل: خط تلفنی است جهت مزاحمت و سر به سر گذاشتن دوست و آشنا. گرانی: کلمهیی است زادهی توهم غربیان که در ایران تاکنون مشاهده نشده است! آثار باستانی: خرابههایی که هرچه زودتر باید نابود شوند چون خیلی جا گرفتهاند. خودپرداز: دستگاهیست که همیشهی خدا باید برای رسیدن به آن در صف ایستاد و اگر صفی در کار نباشد 99.99 درصد خراب است. اداره: محلی که شما بعد از تنشها و جدلهای منزل در آنجا استراحت میکنید. مجرم: فردی که هیچ فرقی با سایر افراد ندارد و تنها تفاوتش در این است که توانستهاند او را دستگیر کنند. تورم: عددی بیخود و چرت بوده که همچنان در ایران یک رقمی است! گارانتی: یک اسم زیبا و خوش تلفظ است ولی در عمل مکافاتی بیش نیست. تحقیق: کپی-پیست کردن مقالات اینترنتی. مترو: سونای بخار متحرک! شب امتحان: حکم بین دو نیمه در فوتبال ایران در زمان مربیگری مایلیکهن را دارد و فقط باید توکل کرد به خدا و دعا خواند. بزرگراه: نوعی پیست رالی به همراه یادگیری آپ تو دیتترین فحشهای باناموسی و بدون آن! رئیس: فردی که وقتی شما دیر به سر کار میروید خیلی زود میآید و زمانی که شما زود به اداره میروید یا دیر میآید و یا مرخصی است. شهرداری: گرفتن رشوه، داشتن صدها پروژههای نیمهتمام و نصب تابلوهای روزشماری جهت افتتاح. از پذیرفتن خانمهای بد حجاب معذوریم: تابلویی که در همهجا نصب شده، جهت کرکر خنده و عوض کردن روحیهی مردم. سطل آشغال: وسیلهییست موجود در خیابانها جهت ریختن زباله در اطراف آنها. مدرک تحصیلی: کاغذی مستطیل شکل، در ابعاد مختلف که بسته به مقطع، قیمتش فرق میکند و بدون پارتی در هیچ کجا به درد نمیخورد "مگر هنگام ا ز د و ا ج" حراج: اصطلاحیست که در آن به قیمت اصلی کالا درصدی اضافه کرده و با ماژیک قرمز روی آن خط زده و قیمت اصلی کالا را در زیرش درج میکنند. و غیره (و ...): نشانهای برای باوراندن این مطلب که شما بیش از آنچه تصور میکنید، میدانید. تا یه پنجشنبه دیگه...
[ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 ] [ 20:19 ] [ A & S ]
سلام به همه رفقای نمیدونیمی!!! ببخشید که خیلی وقت بود که نبودم. اومدم هم یه پست توپ بذارم راجع به همین شروع مدارس و هم این که بگم از این به بعد پنج شنبه ها آپ میکنم. البته تا جایی که بتونم. من یار مهربانم، اما کمی گرانم چون جنس باد کرده در دست ناشرانم درکل به قول ایشان کم سود و پر زیانم زیر هزار نسخه باشد شمارگانم یا لنگ فیلم و زینکم یا گیر این و آنم از این ممیزی ها سرویس شد دهانم! یک روز رفتم ارشاد با این قد کمانم گفتا تو را برادر یک سال می دوانم گفتم نمی توانی گفتا که می توانم از حرفهای او سوخت تا مغز استخوانم نه عامل خلافم نی در پی مکانم! فعال در مسیر آزادی بیانم من وارث پاپیروس از مصر باستانم بسیار حرف دارم با آنکه بی زبانم درد دلم شنیدی؟ حالا بخر بخوانم تا پنج شنبه بعد منتظر نظرات گرمتون هستم...
[ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 16:55 ] [ A & S ]
سلام دوستان ![]() عصر روز پنج شنبه رفتم به یه پارکی تا یکم حال و هوام عوض شه. همیشه میرم به اون پارک و روی یه نیمکت میشینم. اینبار یه خانوم میانسالی روش نشسته بود. گفتم خدایا چیکار کنم چیکار نکنم که خانومه از جاش بلند شه. یه فکری به ذهنم رسید. رفتم که عملیاتو اجرایی کنم همین که از کنارش رد شدم خودمو زدم به مریضی مثلا کم مونده بود که بخورم زمین اما خودمو نگهداشتم از کنارش رد شدمو با همون حالت مثلا که گفتم دور تر شدم. عجب فیلمی بازی کردم. خودم که حال کردم به
یه درختی رسیدم دستمو گذاشتم رو درختو خودمو انداختم زمین. دیدم که بیچاره
زنه داره به من نیگا میکنه. با هزار زور و زحمت از جام بلند شدم. گوشیمو
برداشتمو با همون حال بد شروع به صحبت کردم برگشته بودم داشتم میرفتم به سمت نیمکت دیدم زنه از جاش بلند شده داره میاد به سمت من. سریع گوشیمو گذاشتم تو جیبمو شروع کردم به ادامه همون حالت... خانومه اومد جلو و گفت پسرم چی شده مریضی؟ با حالت مریضی گفتم نه خانوم نمیدونم چرا سرم هی گیج میره؟؟؟!!! خانومه گفت میخوای ببرمت دکتر؟ خونتون نزدیکه؟ برو خونتون با مادرت برو دکتر!!!! عجب سریشی بود. بابا بیا برو دیگه. گفتم بله خونمون نزدیکه شما بفرمایید من خودم میرم. اینو گفتمو رفتم به سمت نیمکت اونم راشو کشیدو رفت. بعد یه ربع که من همچنان نشسته بودم روی نیمکت دیدم خانومه اومد واستاد بالا سرم یه نیشخندی زدو گفت چی شد پسرم؟؟؟ با دستپاچگی دستمو گذاشتم سرمو گفتم هیچی یه کم نشستم حالم بهتر شد. بعدش رامو کشیدمو رفتم. از دور دیدم که خانومه خودش نشست رو نیمکت گفتم جل الخالق این خانومم آره!!!!!!
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 11:55 ] [ A & S ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||